درواقع، من با ابراز درک بحرانها و عقدههای روانی که او را رنج میداد و همچنان با آنها با دست به گریبان است، او را نسبت به این کار ترغیب میکردم. من با دقت و ظرافت خاصی با عقدههای که صدام با آنها دست به گریبان بود و هست، برخورد میکردم؛ به نحوی که گویی من با همان احساساتی زندگی میکردم که او در عمق وجودش احساس میکرد. اما ای کاش حتی یک کلمه از او نشنیده بودم… و ای کاش قبل از شنیدن آن حرفها گوشهایم کر شده بود.